صدای فاصله ها...

اگر پسرا میدونستن چقدر دختر بودن خوبه...

همیشه طلبکار خدا  بودن...!

اگر میدونستن چقدر لذت بخشه دختر باشی و واسه بابات نااااااز کنی...

اگر میدونستن چقدر لذت داره دامن صورتی بپوشی، به ناخن هات لاک قرمز بزنی، دیوار اتاقت رو بنفش کنی، روی کمد و میز و تختت رو پر از عروسکای رنگی رنگی کنی...

اگر میتونستن دنیاشون رو به اندازه ما رنگارنگ کنن...

اگر یه بار دختر بابایی میشدن و بهونه گیری میکردن...

اگر...

اصلا همین که از لذت تبدیل یه دونه سلول توی دلشون به این نی نی کوچولوی دوست داشتنی محرومن، یعنی هیچی ندارن...

نوشته شده در شنبه ۱٦ شهریور ،۱۳٩٢ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات ()


"دلایل بودنم را مرور می کنم


هر روز از تعدادشان کم می شود

آخرین باری که شمردمشان

تنها یک دلیل برایم مانده بود

آن هم دیدن تو بود ..."

نوشته شده در شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳٩۱ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات ()


حق با تو بود

می بایست می خوابیدم

اما چیزی خوابم را آشفته کرده است

در دو
طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام

با آن گیس های سیاه وزوز پریشانشان

کاش تنها نبودم

فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟

کاش تنها نبودی

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آذر ،۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات ()


 

 

 

 

 

 

 

چایت را بنوش

نگران فردا نباش

 

از گندمزار من و تو

مشتی کاه می ماند

برای بادها...

...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ مهر ،۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات ()


هنوز مونده تا خودم لایق این اسم بشم و لایق تبریک این روز بزرگ...

تبریک روز پزشک رو تقدیم میکنم به تمام اساتید بزرگوارم؛

به تمام مهربانان سپید دلِ سپید جامه که حضورشان اشارتی ست پیامبرانه و دستان پر مهرشان شاخه های رحمت و موهبتی که دخیل دل دردمندان است و وجود پر برکتشان آرامش بخش روح و تن و جان رنج دیدگان...

روز پزشک مبارک باد بر شمایی که وجودتان سزاوار قدر و تکریم است...

و سپاس خدای را که مرا لایق قدم نهادن در این راه مقدس دانست و دستانم را واسطه ی تقدیم رحمت و شفای نازل شده به سوی بندگانش قرار داد، و صفتی از صفات متبرکش را به من عطا کرد...

و تبریک این روز تقدیم به تمام دردمندانی که به بهای دردشان طبابت آموختیم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات ()


 

یک دقیقه سکوت کن...

.

.

.

به حرمتِ

کسی که در من زنده به گور شد...

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ تیر ،۱۳٩۱ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات ()


گاهی فکر می کنم زندگی می تونه قشنگ تر از این هم باشه!

و بعضی وقت ها یادمون میره که باید حواسمون به قشنگ "موندن" روزهای زندگیمون باشه... و اینکه زیبایی زندگی هر کسی دست خودشه...

هیچ کس به جز "من" نمی تونه منو خوشحال کنه... و این رو خیلی دیر فهمیدم...!

 

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

 سر را به تازیانه او خم نمی کنم

 افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم

 زاری براین سراچه ماتم نمی کنم

 با تازیانه های گرانبار جانگداز

 پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است

 جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است

 این بندگی، که زندگیش نام کرده است

 ...

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را

 هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را

 ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟

 من راهِ آشیان خود از یاد برده ام

 یکدم مرا به گوشۀ راحت رها مکن

 با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

 زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز

 شادم از این شکنجه خدا را، مکن دریغ

 روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز

 ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

 بر من ببخش زندگی جاودانه را

 منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

محکم بزن به شانه من تازیانه را

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩۱ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات ()


حتی اگه شب رو دیر خوابیدی ، صبح زود بیدار شو

زیر بارون راه برو ، نترس از خیس شدن

هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش

توی حموم آواز بخون، آب بازی کن، چه اشکالی داره؟!

 

بی مناسبت کادو بخر! بگو این توی ویترین برای تو بود

موقع دست دادن به یه دوست، دستش رو فشار بده

 

لباس های رنگی بپوش

آب نبات چوبی لیس بزن

نوزاد فامیل رو بغل کن

عکسات رو با لبخند بگیر

 

بستنی قیفی بخور

زیر جمله های قشنگ یه کتاب خط بکش

به کوچیکتر ها سلام کن

تلفن رو بردار و به دوست های قدیمیت زنگ بزن

 

برو دریا، شنا کن

هفت تا سنگ بنداز تو دریا و هفت تا آرزو کن

به آسمون و ستاره ها نگاه کن

چای بخور، برای دیگران هم چای دم کن

 

جوراب های رنگی بپوش

خواب ببین

شعر بگو

خاطرات قشنگ رو بنویس

 

بالا بلندی و وسطی بازی کن

قاصدک ها رو بگیر و آرزو کن و فوتشون کن

خواب بد دیدی بپر، حتما یه لیوان آب بخور

 

 

باغ وحش برو؛ شهربازی، چرخ و فلک سوار شو

جمعه ها کوه برو؛ هر جاش که خسته شدی، یه ذره دیگه ادامه بده

نون خامه ای بخر و با لذت بخور

 

قبل خواب کارای روزت رو مرور کن

هیچ وقت خودت رو به مردن نزن

نفس های عمیق بکش

 

به درد و دل دیگران با دقت گوش بده

سوار تاکسی شدی بلند سلام کن

 

چون...

 

هر جا وایستی، مُردی...

زنده باش، زندگی کن...

برای زنده موندن از داشته هات غافل نشو

قدر همشون رو بدون، بگذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش ببالد...

 

 روزمرگی، عین مردن است...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات ()




Design By : Pars Skin